نگاهم کن...
غبار تنهایی بر شیشه ی دلم نشسته...
میان دستان مردانی مانده ام که با سنگ نامردی شیشه ی وجودم را میشکنند وتو......
وتو باخیال دیگری به اسمان پرواز میکنی....
دود خاطراتمان اشکانم را سرازیر میکند .....
نگاهم کن....
صدای خش خش برگ های وجودم زبانه میکشند احساسم را
احساسم ترک برداشته از این همه بی کسی....
ای رفیق قدیمی....
فقط نگاهم کن....
شعری از رها....












من زنم......دردم مي آيد که بايد وضع لباسم را با ميزان ايمان شما مردها تنظيم کنم. درد آور است من آزاد نباشم و نپوشم که تو به گناه نيفتي! چرا قوس هاي بدنم به چشمهايت بيشتر از تفکرم مي آيند. دردم مي آيد که ژست هاي روشنفکريت تنها براي دختران غريبه است. به خواهر و مادر خودت که مي رسي مي شوي قيصر!! تفکر فروشي بدتر از تن فروشي است. ببينم فردا که دختر مردم زير پاي گشت ارشاد به جرم موي بازش کتک مي خورد آنجا هم به اندازه درون خانه غيرت دار مي شوي و جلوي مامور مي ايستي؟ تو مردي؟؟!! از اين همه تنهائي و بي کسي دردم مي آيد و گريه ام مي گيرد.....

لیت میگم عزیزم....واقعا برات متاسفم....



