X
تبلیغات
......عاشقانه......

......عاشقانه......

نگاهم کن...

نگاهم کن....

                  غبار تنهایی بر شیشه ی دلم نشسته...

میان دستان مردانی مانده ام که با سنگ نامردی شیشه ی وجودم را میشکنند وتو......

وتو  باخیال دیگری به  اسمان پرواز میکنی....

            دود خاطراتمان اشکانم را سرازیر میکند .....

نگاهم کن....

                   صدای خش خش برگ های وجودم زبانه میکشند احساسم را 

احساسم ترک برداشته از این همه بی کسی....

ای رفیق قدیمی....

                           فقط نگاهم کن....

 

 

                                                                                            شعری از رها....

 

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:48 توسط raha |


..........

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی

وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون

سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!

بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!

مــــــگه الکیــــــــه!!!!"


چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟!!

 

 


 


+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 9:6 توسط raha |


بره ی روزگار

سلام.....

نمیدونم از کدوم دردام شروع کنم....هه.

از همه خستم....از خونه ومدرسه و ....

اه...بسه.....چرا تنهام نمیذارن.....از همه متنفرم....چرا انفد طرفم میان؟نمیخوامشون......

مگه زوره....اه.....یعنی اونقد بیچاره شدم که  نمیتونم خودم انتخاب کنم که کیا پیشم باشن؟؟؟؟؟؟

نمیدونم تا کی میتونم ساکت باشم یا احترام نگه دارم..........

دعا کنین برام..... گیجم.....خیلی سردر گم بین گرگای روزگار دارم تلف میشم.....

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 9:3 توسط raha |


خسته

 

 

 

کلّ ِ دنیا را هم که داشته باشی...
باز هم دلت میخواهد ، بعضی وقتها...

فقط بعضی وقتها...

اصلا" برای ِ یک لحظه هم که شده، همه ی دنیای ِ یک "نفــر" باشی...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ساعت 19:59 توسط raha |


چرا ما....؟


شايد تا الان به دستانت دقت نکردى که چقدر ظريف هستند!

شايد تا الان به ظرافت صدات هم دقت نکردى!

به انحناى چشمات چى ...

حتما پيش خودت ميگى: خب همه دارن اينارو ...

اما بايد بدونى ...

براى تو از همه خاص تره ...

چون زن بودن يعنى خاص بودن ...

هر روز به اين فکر ميکنى که ... 

چرا زن شدم؟

چرا محدود شدم؟

اما زن شدى چون ...

خدا به کسى نياز داشت که عشق ورزيدن رو از طريق اون به تموم

دنيا هديه کنه ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 19:43 توسط raha |


یه بسته سیگار

یک نخ آرامش دود می کنم؛

به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته
 
اند!

یک نخ تنهایی، به یاد تمام دل مشغولیهایم..

یک نخ سکوت، به یاد

حرفهایی که همیشه قورت داده ام،

یک نخ بغض ، به یاد تمام اشکهای نریخته..

… کمی زمان لطفا!!!



… … … به اندازه یک نخ دیگر؛



به اندازه



قدمهای کوتاه عقربه.



یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده…




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 12:47 توسط raha |


خونه

اگه رمز خواستین بگین تا بدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 19:14 توسط raha |


ندیده ناصر لدین شاه

سلام....اول اینکه یلداتون  پیشاپیش مبارک.....

قرض از مزاحمت خواستم یه جیزی بگم که واسه خودم خیلی جالب بود....

یکی از معاونای مدرسه ی ما ندیده ی ناصر الدین شاهه....یعنی ۵ نسل بعد از اون....واسم خیلی جالب

بود...........اخ بزنی لهش کنی....با این درس تاریخ که واسه ما درست کرده....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 13:51 توسط raha |


رفتگر

یادم باشد امشب .......

بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم تا رفتگر با خود ببرد!

بیچاره او!

مابقی را هم با خود نقدا به گور میبرم!

مابقی همان آرزوی باتو بودن است!

نترس جانکم!

حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 13:40 توسط raha |


خبر خوب

..فردا تولد نفس جونه....بهترین دوستم.....نفسم تولدت مبارک..

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ساعت 19:25 توسط raha |


کمک

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه:

حالت چطوره؟؟؟؟

و تو جواب میدی:خوبم...

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

میدونم خوب نیستی....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ساعت 19:24 توسط raha |


تنها

ای کاش میشد یه گوشه ای نوشت!

خدایا امشب خیلی خسته ام

فردا بیدارم نکن

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391 ساعت 18:0 توسط raha |


رفع فکرهای بد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 15:51 توسط raha |


بدترین شب

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391 ساعت 10:15 توسط raha |


ارزو

سلام خدا جون........سلام خدایی که انقدر بندتو ازمایش میکنی تا......خدایا نمیدونم الان نشستی پای یه درد ودل دیگه یا  داری منو....حال وروزمو میبینی.....خدایا.....روحم خستس...جسممو خسته نکن...معدم درد میکنه....دکتر ودارو فایده نداره...کار خودته....بابا بی مرام!!یه نگاه به این پایین بنداز .خودت داری اون بالا خدایی میکنی انتظار داری بتونم تحمل کنم؟؟؟؟؟؟به کی قسم بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من ضعیفم...خستم....داغونم...تنهام....بی کسم...بی پناهم....مگه تو کتابت نمیگی خدا پناهه بی پناهانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟از این بی پناه تر بشم تا گوشه نگاتو بهم بندازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا دارم به خود ک ش ی فکر میکنم دوست دارم بیام پیشت.....رو زمین جای من نیست...دستمو بگیر!حتی پاهایی که بهم دادی قدرت راه نداره...خودت بلندم کن و منو پیش خودت ببر....توروخدا.....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 23:23 توسط raha |


خدایا.....کمک....فقط مرگ....

 

می بینی درماندگی ام را ؟

می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟

می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند...

می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟

می بینی؟

دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد...

دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند...

دیگر آنقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستن هم نیست.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ساعت 13:10 توسط raha |


..................

سلام ....امیدوارم همگی خوب باشین....امشب دارم بدترین شبای زندگیمو میگذرونم....باورم نمیشه......به نفس گفتم نفس روح رها مرد.....امشب من روحمو...احساسمو....همه چیزمو کشتم....این دنیا اهرش به جایی نمیرسه...هیچکس به هیچ چیز تو این دنیا دل خوش نکنه....من خوش کردم که دنیا اینطوری حالمو گرفت.....واسم دعا کنین....
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391 ساعت 21:51 توسط raha |


تولد من...

سلام به همگی.....اومدم باهاتون یه کم حرف بزنم....امروز تولدمه....۱سال بزرگ تر شدم....اما به اندازه یه عمر احساس خستگی میکنم...دیشب داشتم به این فکر میکردم که ای کاش بزرگ نمیشدیم....یادتونه وقتی بچه بودیم فقط میگفتیم کاش زودتر بزرگ شیم....عشق بزرگ شدن داشتیم....ای بابا....حالا داریم بزرگ میشیم.....بزرگی هیچ سودی نداره....خدایا....امروز تولدمه...حداقل امروز یه کمی کوتاه بیا وزجرم نده.....ولی در کل تولدم مبارک....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391 ساعت 11:25 توسط raha |


درد و دل

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟

اصلاً من که خیلی از اون بهترم....
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
... یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که
نمی تــــــــــونی فراموشــــــش کنی...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ساعت 15:28 توسط raha |


دنیا

اینجا سَرزََمیِن واژِگانِ واژگون اَست ...


جایی که گنج، جَنگ میشَوَد


دَرمان ،نامَرد میشَوَد


قهقه هِق هِق میشود


امااااا

دَرد همان دَرد است.......

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ساعت 14:29 توسط raha |


بی غیرتی

                                 من زنم......دردم مي آيد که بايد وضع لباسم را با ميزان ايمان شما مردها تنظيم کنم. درد آور است من آزاد نباشم و نپوشم که تو به گناه نيفتي! چرا قوس هاي بدنم به چشمهايت بيشتر از تفکرم مي آيند. دردم مي آيد که ژست هاي روشنفکريت تنها براي دختران غريبه است. به خواهر و مادر خودت که مي رسي مي شوي قيصر!! تفکر فروشي بدتر از تن فروشي است. ببينم فردا که دختر مردم زير پاي گشت ارشاد به جرم موي بازش کتک مي خورد آنجا هم به اندازه درون خانه غيرت دار مي شوي و جلوي مامور مي ايستي؟ تو مردي؟؟!! از اين همه تنهائي و بي کسي دردم مي آيد و گريه ام مي گيرد.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ساعت 7:49 توسط raha |


روز پدر!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 17:7 توسط raha |


دلتنگی

چه قدر بضی وقتا دلم میخواد سرمو رو شونه های عشقم تکیه بدم و با تمام وجود گرمی تنشو احساس کنم....بعضی  وقتا انقد به این فکر میکنم که گریم میگیره...اما این ارزوی من هیچوقت به حقیقت نمیرسه..اون  مال یکی دیگس ومنم مثله همیشه باید با فکرش شبا بخوابم وصبحا بلند شم...هنوزم باید بافکرش زندگی کنم...کاش اینا فقط فکر نبود...کاش....!!!!!!!!!!!!!براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 21:40 توسط raha |


تسلیت واسه داداشم

سلام بچه ها جونم...من بعداز چند روز برگشتم ...رفته بودم مشهد !جای همتون خالی...رفتم حالم بهتر شه وبرگردم...یه ذره سبک شدم اما الان  بازم حالم بده.شاید بدتر از قبل....دارم با گریه براتون مینویسم....خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سینا جان بهت تسلیت میگم عزیزم....واقعا برات متاسفم....
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:44 توسط raha |


دلتنگی

دلتنگی


یه سلام عاشقونه

با یه بغض بی بهونه

می نویسم تا بدونی

یاد تو، تو دل می مونه


یادته وقتی می رفتی

دم به دم نگات می كردم

بغض سنگین توی چشمام

گفتی: صبر كن برمی گردم


یادته قسم می خوردیم

عزیزم بی تو میمیرم

اما حالا كه تو نیستی

من با دلتنگی اسیرم


یادمه وقتی می گفتم

به خدا نمیری از یاد

آه سردی می كشیدی!

توی قلبم مثل فریاد


اما حالا كه تو نیستی

حال و روز من خرابه

آخر قصه ی عاشق

اشك و ماتم و سرابه


اما حالا كه می بینم

بی تو دل رنگی نداره

توی آسمون چشمام

غروبا بارون می باره


می دونی طاقت ندارم

با غم و غصه اسیرم

زود بیا كه خیلی تنهام

به خدا بی تو میمیرم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 14:15 توسط raha |


رسم عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باشدختر.دختران زیبا.دخترای ناز

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 16:26 توسط raha |


تحول بزرگ...

سلام به همه....عیدتون پیشاپیش مبارک...این اولین پستیه که مستقیم باهاتون حرف میزنم....به نصیحت بعضی از دوستام گوش کردم وخواستم یه تحول تو وبم ایجاد کنم....نمیدونم شاید واسم خیلی سخته که مستقیم حرف دلمو بزنم...تجربه ثابت کرده زیاد موثر نیست...اما از این به بعد سعی میکنم که  بنویسم شاید سبک شدم....از حرف نزدن خسته  شدم...                                                   دنبال یه رمان خوب میگردم...اخه تو عید حوصلم سر میره....اگه رمان خوب سراغ دارین معرفی کنین....منتظرما.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 15:40 توسط raha |


می نویسم

          میخوانم و فریاد میزنم

                                  همیشه دوستت دارم

اما حیف که

           دوست داشتن همیشه کافی نیست

بی تو دیگه نمیتونم

                ذره ذره تموم شدم

                                ای بی وفا؛ای مهربون

تو رفتی و تنها شدم

                  حالا بهت میگم بیا

                               ولی انگار دیگه نمیتونی

یکی دیکست تو زندگیت

                               اینو ازصدای قلبت فهمیدم

میدونی گریه میکنم شبا برای تو؟برای عشق تو؟

                                  نمیرسم به تو ولی داد میزنم:

                                                                         دیوونتم"....

                                                 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 15:10 توسط raha |


دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد                                                                                                خدایا.... درلیست آدمهایت اشتباهی شده است! اسم من که ایوب نیست....!!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 15:51 توسط raha


شاید یه روز نوشتم تنها ترین عاشقم

شاید از روی هوس یه نامه از گل نوشتم

شاید برای قلبم یه شاخه رز گرفتم

شاید کنار یک رود عکس ستاره چیدم

شاید روی یه شاپرک عطر گلی گرفتم

شاید بروی دستام عکس یه قلب کشیدم

شاید کنار یه قاصدک با آهی پر کشیدم

شاید میان ابرها باران و با دست گرفتم

شاید بین اون همه گل غنچه عشق و دیدم

شاید میان ثانیه انتظار عکس چشمات و دیدم

شاید بین پنجره فاصله ها پل دستها رو دیدم

شاید بین مدادام یه خط آبی کشیدم

شاید تو جشن عشق بگم که منهم عاشقم

شاید رو بال هر پرنده پرهای سیاه رو چیدیم

شاید شب چهاردهم نیت چشمهات و کردم

شاید روی هر نسیم رنگ چشمات و دیدم

شاید تو کوچ یک پرستو به شهر چشمات رسیدم

شاید بگم عاشقم هر وقت صدای قلبتو شنیدم

شاید توی یک حادثه برای تو بمیرم

شاید اگه عاشقی برات بوسه بچینم...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390 ساعت 18:38 توسط raha |